محمد يوسف واله قزوينى اصفهانى

674

خلد برين ( فارسى )

شب از بيم آن كه مبادا بعد از رفع فتنهء ميرزا سلمان امراى عالى شان ، غبارانگيز مرآت خاطر قدسى آن سرور گردند پنهان از مردمان ، يكى از محرمان را به نزد ايشان فرستاد تا از مكنون خاطر امراى نامدار خبردار گردد . و فرستاده چون انديشهء شاهزاده را با امراء در ميان نهاد ، ايشان به ايمان غلاظ شداد قسم ياد نمودند كه از هيچ راه ، گرد فتورى بر آينهء اخلاص و بندگى ايشان ننشسته و عهد و پيمانى كه با شاه و شاهزاده در ميان دارند مانند سد اسكندر پايدار و برقرار است ، نهايت چون ميرزا سلمان به سخنان دور از كار ، ما فدويان جان نثار را از طاق دل شاهزادهء نامدار مىانداخت و به اسناد گونه‌گون معايب نفاق و ناصوفيگرى متهم مىساخت از ولى نعمت خود درخواستيم كه دست تكفل او را از شغل خطير وزارت كوتاه كرده ديگرى را كه در طريق اخلاص و بندگى با ما موافقت تواند نمود به جاى وى نصب فرمايد ، و الا چه احتمال كه در آينه خانهء خيال ما صورتى عكس‌پذير گردد كه از آن رهگذر ، غبار ملالى بر آينهء ضمير انور تواند نشست . چون فرستادهء شاهزاده به شرح مسطور پيغام امراء را به شاه و شاهزاده رسانيد و خاطر قدس مناظر ايشان از جانب امراى عالى - شان مطمئن گرديد بنا بر آن كه از ميرزا سلمان چندان خشنودى نداشتند بناى كار او را بر خشنودى و رضاى امراء گذاشتند و روز ديگر كه خاقان فيروزى لوا به مقتضاى قضا كار ميرزا سلمان را به رضاى امراء باز گذاشت تمامى ايشان بقاى او را مستلزم فناى خود انگاشته خدمتش را كه در خانهء قورچى باشى محبوس بود به قورچيان سپردند تا او را به خوارى خوار از ميان برداشتند [ 146 ] و اول كسى كه با تيغ آخته بر سر ميرزا سلمان تاخت طهماسب بيك موصلوى يوزباشى ، قوم مهد عليا سلطانم بود و بعد از وى ديگران دست و تيغ جرأت بر وى گشوده كارش را تمام نمودند . و بعد از قتل ميرزا سلمان ، ميرزا عبد الله و ميرزا نظام پسران وى مقيد و مأخوذ و تمامى اموال و اسباب وى به ديوان منسوب گرديد .